قصه‌ی چشم‌ها، بخش اول

چشم‌های قهوه‌ای کمرنگش چنان شفاف و نافذ بود که بی‌اختیار نگاهشان می‌کردم. اشعه‌ی آفتابِ گرمِ استوایی افتاده بود روی میزِ چوبیِ آبی‌رنگ‌خورده‌ی توی حیاط، و روی صورتش. دقیق‌تر بگویم، روی نصف موهای شلخته‌ی قهوه‌ای و ریشِ پرپشتِ تقریباً سیاهش. لیوان قهوه‌ش را آورده بود بالا که جرعه‌ای بنوشد ولی هنوز از پشت لیوان، دماغ عقابی و لبخندِ آرام و کنجکاوش پیدا بود.
چند دقیقه‌ای قبل با شوخیِ "چای کیسه‌ای که نشد چای واقعی!" و جوابِ "خب اون نسکافه‌ی توی دستت هم که نشد قهوه‌ی واقعی!" سر صحبت باز شده بود و حالا با لیوان شیرچای‌ام و بهانه‌ی "حداقل شیر که بریزیم توش قابل خوردن می‌شه" روبه‌رویش پشت میز و نیمکتِ توی حیاط نشسته بودم.
مثل همه‌ از کشورم پرسید. گفت دوست دارد ایران را ببیند. گفت از سریلانکا دارد می‌رود ژاپن.
بحث کشید به مسائل اجتماعی. فمنیست بود. از نوعِ خوب و مفتخرش. از حقوق زنان در فرانسه حرف زدیم و از مشکلات زنان و راه دوری که باید برویم در ایران. از "نر" بودن گفت و این‌که متاسف‌ است خیلی از همجنس‌هایش، زنان را درک نمی‌کنند. از نقش مرد ها در احقاق حقوق زنان گفت، از تجاوز و خشونت خانگی، از انیمیشن پرسپولیس و علاقه‌ی مشترکمان بهش.
برایش از علاقه‌م به تن‌تن و باقیِ کمیک‌استریپ‌های کودکانه‌ی فرانسوی گفتم، تیتُف، سدریک، بیل اِ بول، و باقی. تمام مدت نگاهم به چشم‌هایش بود. چیزهایی در اعماق چشم‌های چرخ می‌خورد، گاهی کنجکاوی، گاهی آرامش، گاهی لبخند، گاهی طمانینه. از لابه‌لای بوهای میوه و قهوه و املت صبحانه‌مان، از لابه‌لای صدای "دسپاسیتو" و باقیِ موسیقیِ بی‌ربطی که هاستل گذاشته بود و صدای شلوغ‌کاریِ بچه‌های محلی که سر صبحی کشتی می‌گرفتند، و از لابه‌لای همه‌ی حس‌های اطراف.
گفت "راستی اسمم هم Damienه. با تلفظ درست فرانسوی. ولی استرالیا و گینه که بودم، بهم می‌گفتن دیمو."
گفتم "بدتر از من که نیست، آلمانی‌ها بهم می‌گفتن باب!"
گفت "راستی اسمت چیه؟"
گفتم "ستاره. It means star in Persian."
گفت "چقدر قشنگه! باید برام بنویسیش که یادم نره."
گوشی‌اش را داد دستم، برایش تایپ کردم c'est taré. گفتم ببین، مثل il est taré ، ولی c'est taré. غش‌غش خندید و تلفظش کرد. دیکته‌ی درستِ پاسپورتیِ اسمم را هم برایش نوشتم.
"پرفکت!" لبخند زد.
از سر صبحانه که پاشدیم و وسایلمان را بستیم، در حیاط دوباره دیدمش. مثل یک فرانسویِ اصیل، کفش‌های شیک و تمیزی با خودش اضافه بار کرده بود که وقتِ سفرِ بک‌پکری هم حتی، از خوش‌تیپ بودن باز نماند. همدیگر را به رسم گرم فرانسوی‌ها بغل کردیم. کلاه کاسکتش را گذاشت سرش و ترک موتور نشست که برود روزِ آخری سلمانی، مو و ریشش را سر و سامان بدهد، بعد قبل ظهر بیاید وسایلش را بردارد و برود و کلمبو و فرودگاه و از آنجا بپرد برود ژاپن، به دنبالِ شکوفه‌ها.

موتور قان و قونی کرد و دور شد. کوله‌ام را روی دوشم جابه‌جا کردم و راه افتادم به سمت سرِ جاده. اتوبوس به زودی می‌آمد و، باید می‌رفتم. نگاهِ قهوه‌ایِ چشمانش همراهم بود.

Comments

Popular posts from this blog

The Bartender

Longest Night of the Year

One Last October Night's Dream