Posts

Showing posts from April, 2018

قصه‌ی چشم‌ها، بخش اول

چشم‌های قهوه‌ای کمرنگش چنان شفاف و نافذ بود که بی‌اختیار نگاهشان می‌کردم. اشعه‌ی آفتابِ گرمِ استوایی افتاده بود روی میزِ چوبیِ آبی‌رنگ‌خورده‌ی توی حیاط، و روی صورتش. د...