دیوارهای آجری و گلهای یاس
Take one.
ثنا و هدی دو طرفم نشستهاند. هدی سرش را گذاشته روی شانهام و بیخیال به درس، یواشکی فیلم میبیند. چشمهایش پر است از خواب.
سمت راستم ثنا نشسته است. او که همیشه با طمانینه و خطِ تمیزش جزوه مینویسد، معمولا کنار من مینشیند تا هروقت از رشتهکلام استاد عقب افتاد، از روی دست تند و دستخطِ نامرتبِ من، جملهاش را تمام کند. دم به دقیقه غلطگیر نواریاش را برمیدارم تا نوشتههای خودم را درست کنم. یکی دوباری غلط گیرش را شکاندم و دوباره برایش خریدم. هربار با خنده گفت که دیوانهام و لازم نبود!
خیلی باهم جفت و جوریم. با هم گزارشکار آزمایشگاه مینویسیم. من تند و تند تایپ میکنم و او از رویش خط میبرد و جمله بندی میکند. با هم جزوه مینویسیم، سمینار های مختلف میدهیم، در آزمایشگاهها گروه میشویم، گاهی ناهار ها و چاییِ بعدش را با هم میخوریم. بهش یاد میدهم موی فرفری را چجوری بشوید و خشک کند که وزوزی نشود. هروقت بخواهد چیز سختی به انگلیسی بخواند، برایش ترجمه میکنم. او برایم شعر میخواند، برایم کتاب امانت میآورد، و میگذارد غلطگیر هایش را دم به دقیقه بشکنم و فقط میخندد. مواظب حواسپرتیهایم هست و نمیگذارد گزارشهای غلط تحویل استاد بدهم. آنقدر ساده و بیریا هم را دوست داریم که گاهی باورم نمیشود.
Take two.
سر ظهر است و ساعت بیکاری بین کلاسها. نشستهایم آنها عکسهای سفر آفریقایم را میبینند، از تیپ و لباسم تعریف میکند، راجع به پسرهای توی عکس هم نظر میدهند.
صدای اذان بلند میشود. وضویشان را قبلا گرفتهاند. چادرهای سیاهشان را محکم میکنند دور سرشان، بلند میشوند، یاعلی میگویند و میروند نماز. من هم میروم سخنرانی ریچارد داوکینزم را نگاه کنم. تسبیحی که ثنا از کربلا برایم آورده گوشهی کیفم است. نمیدانم از اعتقاداتم چیزی میدانند یا نه. میدانند "بیایمون"ام، مثل خیلیهای دیگر، ولی فکر نکنم حد و مرزش را بدانند. اگر بدانند تفکرات داوکینز و هیچنز و فوکو سرمشقم اند، اگر بدانند هرآنچه برای سوختن در قعر جهنمشان ملاک است را دارم، اگر بدانند، باز هم دوستم خواهند داشت؟ نمیدانم. ولی امید دارم که خواهند داشت، چون انسانها خیلی به هم نزدیکاند. چون دوستی و خنده، دیوارهای دورمان و بینمان را شکستهاند، و امید دارم که اگر بدانند هم، دیوار را دوباره نخواهند ساخت.
کاش من و تو، میتوانستیم عینِ عینِ خودمان باشیم. هرچه دوست داشتیم بپوشیم برویم دانشگاه، نه کسی تو را مسخره کند، نه کسی تو را تحت سلطه و عقب مانده بداند، نه کسی به من زور بگوید. آنوقت می ایستادیم جلوی کلاس، من با شلوارک جین و تیشرت تنتن و موهای وحشی و لاک سیاه، و تو کنارم، با چادر سیاهت و روسری ابریشمی زیرش، که لا به لایش یاس گذاشتهای. میایستادیم و برای کلاس از کمخونیِ داسیشکل حرف میزدیم، و بعدش میرفتیم چای میخوردیم و به آجرهای آن دیوارِ شکسته لگد میزدیم و لا به لای آجر هایش، بوتهی یاس میدیدیم. من یاس را میگذاشتم روی انبوه موهایم، تو پشتِ تایِ روسری ابریشمیت.
Comments
Post a Comment